سید محمد رضا گرامی مدیرعامل شرکت گلستان

 

در یک خانواده ی سنتی در استان یزد و در محله ی دریان نو متولد شدم. در آن زمان پدرم کار و صادرات چای را داشت و یک شرکت مرغداری هم به نام سیمرغ تاسیس کرده بود که با  یک شرکت آمریکایی همکاری می کرد.

پدرم علاقه زیادی داشت که فرزندانش تحصیلات عالیه داشته باشند وعقیده داشت اگر شرایط خوب تحصیل در ایران نبود به خارج بروند در نتیجه همه ی ما برای تحصیل به آمریکا رفتیم.

من تا سن 16 سالگی در ایران بودم و بعد از آن به خارج از کشور رفتم درآنجا صبح و بعدازظهر کار می کردم و شبها در یک رستوران مشغول بودم. در رشته کامپیوتر مشغول به تحصیل شدم. بعد از انقلاب  درس را رها کردم وبه ایران آمدم و مجداً در رشته مدیریت بازرگانی به تحصیل پرداختم.

من بیشتر دنبال کار تجارت و تلفیق کار با سیستم مکانیزه با کامپیوتر بودم و از آرزوهایی که داشتم این بود که کاری را در ایران به صورت کامپیوتری و تلفیق شده با تکنیک روز در آورم که این خودش گرایشی را در من ایجاد کرده بود که به دنبال رشته دوم یعنی کامپیوتر بروم.

وقتی به ایران آمدم تازه نفس بودم بنابراین پنج ماه سعی کردم با مشکلاتی که وجود داشت آشنا شوم و به حل آنها بپردازم ولی مشکلات به حدی پیچیده بود که اگر می خواستم به عمق مسائل پی ببرم یک سال به طول می انجامید این بود که با برادر و پدرم به توافق رسیدم که خودشان راه حل مشکلات را پیدا کنند و من فعالیت جدیدی را آغاز کنم.

آن زمان شرکت گلستان به خاطر محدودیت واردات، فعالیتش متوقف شده بود و نمی توانست کار بسته بندی چای را انجام دهد و یک شرکت دیگری هم بود که ما از نظر اجرایی زیاد در آن دخیل نبودیم، ولی از نظر مالی به آنها متعهد بودیم که شرکت ایران سرعت بود و نزدیک به 500 کامیون حمل و نقل داشت که مواد اولیه را از بنادر به کارخانه ها می بردند و مشکل آنها هم این بود که به خاطر شلوغی انقلاب، راننده کامیونها کار را تعطیل کرده بودند و کسی نبود که به شرکت نظم بدهد بنابراین من متوجه شدم  حل مشکل از عهده ی من خارج است ونمی توانم بر این مشکل فائق آیم پس به دنبال یک کار جدید و نو رفتم.

کار تجارت و بازرگانی را در سطح واردات شروع کردم ولی متوجه شدم که واردات هم قرار نیست در دست بخش خصوصی قرار بگیرد و دولت تصمیم گرفته که بخش واردات را نیز در اختیار خود بگیرد، آن را نیز فوراَ رها کردم و به دنبال کار تولیدی رفتم.

آن زمان به دلیل محدودیتهایی که در صادرات چای وجود داشت و نیازی که به چای تی بک احساس می شد، به دنبال کار چای رفتم.

یکی از ماشین آلات فرسوده ای که در شرکت چای گلستان باقی مانده بود و هیچ استفاده ای از آن نمی شد، به مدت سه ماه تعمیر کردیم و دستگاه را به راه انداختیم مقداری هم مواد اولیه در انبار بود که بسته بندی کرده و به بازار عرضه کردیم بلافاصله تقاضای زیادی برای تولید عمده به ما شد.

از جمله مصرف کننده های عمده ی این چای را، ارگانهای هواپیمایی کشوری و ارتشی تشکیل می دادند که برای مصرف روزانه در جبهه استفاده می کردند که ما ظرف سه ماه متوجه شدیم که جوابگوی تقاضای بازار نخوا هیم بود.

و تصمیم گرفتیم دستگاه دیگری را وارد کنیم ولی با توجه به محدودیتهایی که وزارت صنایع از نظر ارزی داشت و ارز را به کالاهای ضروری تخصیص می دادند این ارز را برای ورود این دستگاه اختصاص ندادند و عنوان کردند که چای کیسه ای جزء کالاهای لوکس است ولی من با این اعتقاد موافق نبودم بنابراین تصمیم گرفتیم از روی این دستگاه کپی کنیم.

این دستگاه شبها تولید می کرد و روزها قطعات دستگاه را باز می کردیم و از روی آن قطعات کپی می کردیم.

دو سال طول کشید که دو دستگاه را کپی برداری کنیم نتیجه ی این کار برای من افتخار آمیز بود. ولی مشکلی که داشتیم کاغذ فیلتر این دستگاه باید از خارج وارد می شد که وزارت صنایع ارز حاصل از خرید اینها را به ما نمی داد پس ما تصمیم گرفتیم که پسته صادر کنیم و ارز حاصل از صادرات پسته را کاغذ فیلتر بخریم.

بعد از آن دو سالی از نظر مواد اولیه تامین بودیم که دوباره به توسعه ی دستگاهها پرداختیم و حدود 60، 70 دستگاه کپی کردیم و کار را توسعه دادیم و به موفقیت رسیدیم.

صادرات پسته را بیشتر کردیم تا جایی که از نظر مواد اولیه تامین شدیم و پسته حجم بالایی از صادرت را به خودش اختصاص داد به صورتی که مازاد ارز داشتیم.

در اواخر سال 67، صادرات پسته به صورتی بود که دیگر نمی توانستیم پسته را به راحتی از مالک آن خریداری کنیم. بنابراین تصمیم گرفتیم کالاهای مورد نیاز پسته کاران را وارد کنیم.

از جمله اقلامی که پسته کار نیاز داشت وانت بار بود. به همین دلیل ما در ازای صادرات پسته، وانت بار وارد می کردیم. تا اینکه واردت خودرو از سال 70 مقررات خاص خودش را پیدا کرد و تبدیل به واردات آزاد شد. بنابراین ما علاوه بر واردات وانت، شروع به واردات سواری کردیم.

ما نه تنها برای پسته کار بلکه برای مردم عادی هم خودرو وارد می کردیم. این فعالیت ما در خودرو باعث شد نمایندگی میتسوبیشی و هیوندا را بگیریم.

از آن پس ما به مردم ماشین می دادیم و مردم یک پیش پرداخت به ما می دادند که به واسطه ی آن پسته وارد می کردیم و پول آن را به کارخانه میتسوبیشی و هیوندا می دادیم.

کار ما یک جریان چرخشی داشت تا جایی که حدود 6000 ماشین را از مردم پولش را می گرفتیم و پسته می خریدیم و به خارج می فرستادیم و پول ناشی از فروش پسته را به ماشین تبدیل می کردیم و اینجا به مردم تحویل می دادیم.

اوایل سال 74، دولت جلوی واردات ماشین را گرفت که ما در آن زمان 6000 ماشین وارد کرده بودیم که مجبور شدیم ماشین ها را برگردانیم. این کار ضرر بسیاری داشت و بحران شدیدی برای تجارت ما بود چون فروش این تعداد ماشین در خارج از کشور کار ساده ای نبود.

ما هر چه ملک و زمین و .... داشتیم فروختیم تا پول مردم را بدهیم تا اواخر سال 78 که توانستیم آخرین ماشین ها را به صورت اوراقی بفروشیم که برادر کوچکم سهم بسیاری در فروش این ماشین ها داشت که متاسفانه در اثر این کار در خارج از کشور بیمار شد و در گذشت.

 

منبع : مرجع الکترونیکی علوم مدیریت ایران

/ 0 نظر / 10 بازدید